عشق ممنوعه جديدترين آهنك ها_كليپ_ عكس_SMS |
|||
شنبه 26 فروردين 1391برچسب:, :: 7:58 :: نويسنده : نیما تهرانی
در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند. اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
"ثروت، مرا هم با خود مي بري؟" ثروت جواب داد: "نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم." عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد. "غرور لطفاً به من کمک کن." "نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني."
پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد. "غم لطفاً مرا با خود ببر." "آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم." شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدايي شنيد: " بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم." صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند ناجي به راه خود رفت.
" چه کسي به من کمک کرد؟" دانش جواب داد: "او زمان بود." "زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
"چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند."
نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب پیوندهای روزانه پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |