عشق ممنوعه جديدترين آهنك ها_كليپ_ عكس_SMS |
|||
شنبه 26 فروردين 1391برچسب:, :: 13:9 :: نويسنده : نیما تهرانی
سایتی برای استفاده از فتوشاپ به صورت آنلاین www.pixlr.com شنبه 26 فروردين 1391برچسب:, :: 7:58 :: نويسنده : نیما تهرانی
پیرمردی
صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ! شنبه 26 فروردين 1391برچسب:, :: 7:58 :: نويسنده : نیما تهرانی
كي جدا ميديده از هم ما رو كي ميونمون فاصله انداخته ؟ كيه كه حل كنه اين معما رو ؟!!! از اون لحظه كه دل به تو بستم از اين كه نباشي ميترسيدم به خودم مي گفتم كاشكي ميمردم اما اين روز ها رو نميديدم چشامو بستم تا نبينم قلبت سهم كي داره ميشه چشاتو باز كن تا ببيني قلبم بي تو آواره ميشه بيا تماشا كن بي تو چيزي از دلم نميمونه واسه تو كه قلبت از سنگه دل كندن چه آسونه چشامو بستم تا نبينم قلبت سهم كي داره ميشه چشاتو باز كن تا ببيني قلبم بي تو آواره ميشه بيا تماشا كن بي تو چيزي از دلم نميمونه واسه تو كه قلبت از سنگه دل كندن ازم چه آسونه من و تو يك عمري با هم بوديم كي جدا ميديده از هم ما رو كي ميونمون فاصله انداخت كيه كه حل كنه اين معما رو از اون لحظه كه دليل تو هستم از اين كه نباشي ميترسيدم به خودم ميگفتم كاشكي ميمردم اين روز هارو اما نميديدم چشامو بستم تا نبينم قلبت سهم كي داره ميشه چشاتو باز كن تا ببيني قلبم بي تو آواره ميشه بيا تماشا كن بي تو چيزي از دلم نميمونه واسه تو كه قلبت از سنگه دل كندن چه آسونه ... شنبه 26 فروردين 1391برچسب:, :: 7:58 :: نويسنده : نیما تهرانی
در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند. اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
"ثروت، مرا هم با خود مي بري؟" ثروت جواب داد: "نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم." عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد. "غرور لطفاً به من کمک کن." "نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني."
پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد. "غم لطفاً مرا با خود ببر." "آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم." شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدايي شنيد: " بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم." صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند ناجي به راه خود رفت.
" چه کسي به من کمک کرد؟" دانش جواب داد: "او زمان بود." "زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
"چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند."
شنبه 26 فروردين 1391برچسب:, :: 7:58 :: نويسنده : نیما تهرانی
در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي
بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها
از بي كاري خسته و كسل شده بودند. ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك. همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسي نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد. ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين
كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان
شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس
در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد
شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او
در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالي که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي. و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا هميشه عشق و ديوانگي به همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند ... شنبه 26 فروردين 1391برچسب:, :: 7:58 :: نويسنده : نیما تهرانی
نه برات دلتنگم نه ازت دلگيرم تك و تنها دارم از غمت ميميرم من كه خواستم به چشات عشقمو هديه كنم دارم از پا در ميام تا بهت تكيه كنم من كه ميگم دوستت دارم هر شب و روز عاشقتم ديونگي نكن بيا من كه هنوز عاشقتم من كه ميگم دوستت دارم هر شب و روز عاشقتم ديونگي نكن بيا من كه هنوز عاشقتم حيف لحظه هايي كه پاي چشمات سر شد دل من تنها بود بي تو تنها تر شد برو تو آينه ببين از خودت چي ساختي بگو به چه قيمتي عشق رو دور انداختي من كه ميگم دوستت دارم هر شب و روز عاشقتم ديونگي نكن بيا من كه هنوز عاشقتم من كه ميگم دوستت دارم هر شب و روز عاشقتم ديونگي نكن بيا من كه هنوز عاشقتم من كه ميگم دوستت دارم هر شب و روز عاشقتم ديونگي نكن بيا من كه هنوز عاشقتم من كه ميگم دوستت دارم هر شب و روز عاشقتم ديونگي نكن بيا من كه هنوز عاشقتم شنبه 26 فروردين 1391برچسب:, :: 7:58 :: نويسنده : نیما تهرانی
قطره دلش دريا ميخواست.خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. شنبه 26 فروردين 1391برچسب:, :: 7:58 :: نويسنده : نیما تهرانی
آرمین کوچولو بر اثر سرطان این دنیا رو ترک کرد داشتم در وبی که مادرش براش درست کرده بود به این حرف دل تنگ مادر آرمین برخوردم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم از زبان مادر آرمین به فرزندش بخونید آرمین من.عزیز من امروز بازم خیلی دلم برات تنگ شده بود یه روز دیگه بدون تو صبح تا غروب پرپر زدم تو کوچه باغ خاطره با یاد تو قدم زدم یادم اومد بازم نگات که مثل رویا بود و رفت مثل یه خواب مثل غزل پر از معما بودو رفت میون اون نگاه تو یه غربتی نشست و رفت دل منم با غربتش پرپر شدو شکست ورفت نمی دونم چطور بگم همه وجود من بودی حتی تو خواب تو بیداری تو لحظه لحظه هام بودی کاشکی میشد فقط یه بار تو رو تو آغوش بگیرم بهت بگم دوست دارم به فکرتم تا اون روزی که بمیرم آرمین من خوشگل من اگر بیای تو خواب من فقط بدون دوست ندارم تو اون چشات غم ببینم اون روز اگر بیاد منم تو قلبم ماتم میگیرم دوست ندارم تو قلب تو غصه و ماتم بشینه تو اون چشای مهربون دوری مادر بشینه نمیدونم چی بنویسم که وصف خوبیات باشه نازنینم. خیلی کمه واژه ای که لایق وصف تو باشه ولی از از اون ته دلم داد میزنم
آرمینکم فدای تو دوست دارم دوست دارم دوست دارم
http://www.armin10.blogfa.com لینک وب لاگ شنبه 26 فروردين 1391برچسب:, :: 7:58 :: نويسنده : نیما تهرانی
کاش یک باره دیگه گرمی دستانت قابله احساس بود برام مهم اینه که گرمیه روحتو حس میکنم همین برای من بسه فقط همین دیگه نگران نیستم لالا نخواب خواب که دوا نیست لالا نخواب خواب سودی نداره همون بهتر که بشمری ستاره همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غصش نشه تنها بیداره.لالا نخواب بازم سفر رفت نمیدونم به بهشت یا به.......!!!!!! میدونم که به بهشت رفت!.لالا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش دلم خیلی صبوره
لالا نخواب ماهو نگاه کن من اسفند رو میارم تو دعا کن لالا نخواب دنیا خسیسه واسه کم کسی خوب مینویسه یکی لباش تو خوابم غرق خندس یکی تو خوابم پلکاش خیسه خیسه لالا نخواب تا اون بخوابه بشین انقدر تا خورشید بتابه زمونی که یقین کردم بیداره بخواب با یاد عکسی که تو قابه لالا بخواب بیداره حالا دیگه باید بخوابه لالا ببین خورشید اومد بالای بالا لالا اینم بود سرنوشتم این از امروزو سر گذشتم من نمیخوابم تا بمونی پیشم من خوابو واسه اون روز گذاشتم آخرین مطالب پیوندهای روزانه پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |