عشق ممنوعه جديدترين آهنك ها_كليپ_ عكس_SMS |
|||
یک شنبه 27 فروردين 1391برچسب:, :: 17:27 :: نويسنده : نیما تهرانی
به سلامتیه حرفایی که نه میشه اس ام اس کرد
نه تو چت تایپ کرد
نه میشه پای تلفن گفت
حرفایی که فقط مال وقتیه
که اونو در آغوش گرفتی .
یک شنبه 27 فروردين 1391برچسب:, :: 17:27 :: نويسنده : نیما تهرانی
مادرم...
آرام خفته ای...
آرامِ آرام..
آن گونه که پرندگان حرمت پروازشانرا از خاطر برده اند...
آن گونه که باد صدایش را به لالایی شب سپرد..
آرام خفته ای..
آرامِ آرام..
مگر می شود که از خاطر برد،که اینک تو،آرام زیر بستر خاک خفته ای...
مگر می شود دل را به ذهنی عبث سپرد...
نه...!
آرام خفته ای..
بر سیمای مهربانت،دیگر ملالی نیست...
بر چشمان آرزومندت،دیگرهراسی نیست...
به آرامی به یادت خواهم بود..
تا آخر عمر به یادت خواهم بود...
طوری که هیچ کس نفهمد به یادت هستم...
مثل آدمی که نفس در سینه حبس میکند...
جای نفس در سینه حبست میکنم...
سکوت میکنم وکلامی نمی گویم...
تا کسی نفهمد در سینه جای نفس،
یاد عزیزی را حبس کرده ام...
محتاج دعاهایت هستم...
میدونم میشنوی...
میدونم می بینی...
میدونم به یادمون هستی...
دعام کن...
خیلی دعام کن...
خیلی...
یک شنبه 27 فروردين 1391برچسب:, :: 17:27 :: نويسنده : نیما تهرانی
اینجا همه آدم به آدم می شناسندم
یک مرد با اخلاق در هم ، می شناسندم
از هر کسی نام و نشانم را که پرسیدی
دیدی که بی اغراق اگر کم ، می شناسندم
هرگز نگفتم که خدا هستم ، ولی مردم
کافر شدند و خالق ِ غم می شناسندم
هر چند بی نام و نشان اما کبوتر ها
از بس برایت نامه دادم ، می شناسندم
آنقدر دنبال تو گشتم شهر را هر روز
دیگر تمام کوچه ها هم می شناسندم
یک شنبه 27 فروردين 1391برچسب:, :: 17:27 :: نويسنده : نیما تهرانی
انسانها موجودات غریبی هستند...
انسان ها موجودات ِ غریبی هستند...
همه ی آنها تنهایی را تجربه می کنند و جز در بعضی حالات که نیاز به تنهایی دارند، از آن رنج می برند...
به موازات ِ این رنج بردن،انسان ها تصمیم می گیرند که تنها نباشند و برایخود معشوقه می گزینند...
معشوقه شان را دوست دارند و از اینکهدیگر تنها نیستند...
احساس ِ دلگرمی می کنند و به عالم و آدم می گویند که دیگر تنها نیستند و معشوقه شان برای آن ها کافیست...
به قدر ِ چشم برهم زدنی که زمان میگذرد انسان ها تصمیم می گیرند که بعضی چیزها را به معشوقه شان ثابت کنند و به او بگویند که :
"من بی تو هم تنها نیستم"...!
و من اصلا" تنها نیستم و من همیشه مونسی دارم...
به موازات ِ این ثابت کردن،انسان ها معشوقه شان را از دست می دهند و تنها می شوند. معشوقه شان هم تنها می شود...
انسان ها این بار بیشتر از تنهایی رنجمی برند چرا که حال دیگر یکبار طعم ِ "تنها نبودن" را چشیده اند...
به موازات ِ این رنج بردن ِ دوباره،انسان ها تصمیم می گیرند که به معشوقه شان رجوع کنند و به او بفهمانند که "بی او تنهایند" ...
این بار ولی....
معشوقه "تنها" نیست...!
یک شنبه 27 فروردين 1391برچسب:, :: 17:27 :: نويسنده : نیما تهرانی
توقف ممنوع...!
فقط برای خودم هستم ...!
من ...؟!
چه دو حرفیه وسوسه انگیزیست ...
این من! نه زیبایم، نه مهـربانم ... نه محتاج نگاهی ...و نه...
فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست ...
فقط برای خودم هستم ... خوده خودم! مال خودم! صبورم و عجول ...!
سنگین، سرگردان، مغرور، قـانع، با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد ...!
و برای تویی که چهره های رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمی؛
هیــــــچ ندارم...!
راهت را بگیــر و بـــــــرو...
حوالی ما توقف ممنــــوع است ...!
یک شنبه 27 فروردين 1391برچسب:, :: 17:27 :: نويسنده : نیما تهرانی
برایم ماهی باش...
خیال تو هنوز از سرم نگذشته که شروعکنم به وجب کردن نبودنت...
تو آنجا دوری و خیالت اینجا چه نزدیک است...
تو دوری...
غصه تا خود چشمانم بالا آمده..
سدّ پلک هایم طاقت ندارد..
دلتنگی ام، نم نم اشک می شود...
نم نم می چکد، بر کاغذ دلتنگی هایم...
این همه اشک از من رفته و باز..
تُنگِ دلم پر از هق هق است...
مراقبم باش، آبی و ساده می شکند این دل واین من...!
دلم برایت تنَگ است...
تَنگ است این تُنگ بلور آبی...
حالا تو قدری کنارم ماهی باش...
من لبریزم از زلالی، بی دغدغه برایم شنا کن...
شنا کن در امواج این عشق بازی!
***
پ.ن:بـایـد حـواسـم را بـیـشتـر جـمـع کـنـم...
آن قـدر جـاذبـه داریکـه، تـا بـنـد افکارم را شـل مـی کـنم،تـنـهام مـی گـذارنـد...
دور تـو جـمـع مـی شـونـد...!
یک شنبه 27 فروردين 1391برچسب:, :: 17:27 :: نويسنده : نیما تهرانی
بــــــــاران مـی آیـد ...
و خـدا از پـشـت پـنـجـره بـه تـمـاشـای مـن نـشـسـتـه...
و مـن درسـت از پـشـت پـلـکـهــــــــایم ،مـحـو تـمـاشـای تـوام...
عـزیـز ِ دوسـت داشـتـنـی ام ...
گـره خـورده اسـت ...
روحـم بـه وجـودتــــــــــ ...
وجـودم بـه بـودنـتـــــــــــ ...
بـودنـم بـه حـضـورتــــــــــ . ..
و حـضـورم بـه داشـتـنـتـــــــــ...
***
پ.ن:زندگی باران است ...
شرشر لحظه هایش بی نهایت زیباست...
زندگی زیباست...
چون خدا با ماست...!
پ.ن2: زیر باران آدم تـــــــــــرم! خاک ِ تنم ، بـــــوی دستهای گِلی ِ خــــــــدا را می گیرد...
یک شنبه 27 فروردين 1391برچسب:, :: 17:27 :: نويسنده : نیما تهرانی
ـ مامان! ـ بله؟!
ـ مامان اون پیرهمرد دیوونهست؟!
ـ آره مامان جون.
پیرمرد باز هم به تیر چراغ برق آب میداد. او هر روز در موقع مشخصی با یک آبپاش به تیر چراغ برق آب میداد
و سپس در هیاهو و شلوغی خیابان، روی صندلیاش مینشست و به نقطهای زیرتیر چراغ برق خیره میماند
، گویی منتظر واقعهای بود.همه او را دیوانه میپنداشتند؛ حتی گاهی بچهها به او سنگ پرتاب میکردند
و کلماتی تند و زننده نثار روزهای بیکسی و تنهایی او مینمودند. اما آن روز با همه روزها فرق میکرد
. صندلی کنار تیر چراغ برق خالی بود و رنگ و رویش از عمر طولانیاش حکایت میکرد
و غیژ غیژ پایهاش نوایی دلنشین به سکوت غیرمنتظره خیابان میداد اما دلنشینتر از آن گل سرخی بود
که در زیر چراغ برق سر از خاک بیرون آورده بود. حال به این میاندیشم که پیرمرد دیوانه نبود
. او دلزندهای بود که به حیات دوباره آن خاک مرده ایمان داشت. ایکاش پیرمرد آنجا بود؟!
یک شنبه 27 فروردين 1391برچسب:, :: 17:27 :: نويسنده : نیما تهرانی
خدا هنوز از انسان ناامید نشده است...
رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،..
اما ...
آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست..
خـــــــدا هست...
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان استـــــ...
زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود،
دامان خــــــــــدا را می جوید ...
خورشید هنوز طلوع میکند ...
فانوس ستارگان، هنوز از سقف شب آویختهاست ..
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد ..
امواج دریا، آواز می خوانند..
بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گــ ـــــ ــم میکنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می روند .
نیستی نیستــــــــ ...
هستی هســـــــــت ...
پایان نیست...
راه هــــــ ســـــ ــــت...
و ...تولد هر کودک، نشان آن است که :
خدا هنـــــــــوز از انسان ناامید نشده است...
یک شنبه 27 فروردين 1391برچسب:, :: 17:27 :: نويسنده : نیما تهرانی
دنیای من هـــــــیچ کم ندارد...
سجاده ام را به سمت قبله نیاز می گشایم ...
تا ذره ذره وجودم را به معراج نگاهت، پرواز دهم..
می ایستم به قامت دربرابرت، تاعظمـــــــتت راسپاس گویم ...
به رکوع می روم تا بزرگی ات را به یاد بیاورم ...
و به سجده می افتم تا بر بندگی ام مهر عشق بزنم...
چه آرامـــــــــش پایان ناپذیری در نگاه توستـــــــ....
و چه لحظه های مهرافروزی در ذکر یادت...
***
پ.ن:
به چشمانم می نگری...روحم می خندد...
گرما و امنیت و شادی را حـــــــــس می کنم...
نزدیک منی و...
دنیای من هیــــــــچ کم ندارد....
آخرین مطالب پیوندهای روزانه پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |